.: طلوعی تا فردا :.
|
||
چهار سال پيش بود ...تا آن زمان وبلاگ نخوانده بودم . اصلا نمی دانستم اين پسوند - لاگ - به چه دردی می خورد ؟ .......... برايم عجيب می نمود که مگر می شود ؟ مجانی ؟!؟ ( اين مجانی رايگان بدون پول مفتی نمی دانم چرا به آدم کيف می دهد ؟ ) مجانی بياييم و هر اسمی دوست داريم بگذاريم و بعد اين خانه بشود مال ما ؟ عجب ... تکنولوژی ! تا اينکه نوشتيم ... از بيهوده نوشت های نخست که بگذريم همين طور روند قد کشيدن کلماتم آغاز شد ... آشنايی های وبلاگی وخانه های پر از کلمه !
.: پرشين بلاگ :. با همه ی ضعف هايش ... با همه ی اعصاب خوردی هايش ... حتی با همه ی همه گير شدنش ... دوست من بود و هست !
من اولين خانه ام را از او دارم و خيلی بی انصافی بود اگر قبل رفتن بی خداحافظی می رفتم ... مثل وقتی است که داری خانه ات را عوض می کنی دست به ديوارهايش می کشی و از زمين تا سقفش را دوباره و سه باره و صد باره نظر می اندازی ... هر چند که خانه ی جديد خوب تر باشد زيباتر باشد راحت تر باشد ... انگار باز چسبيده ای به چهار تا آجر و خشت ... حالا همين قضيه ی وبلاگ من است ... که دارم آخر نظر ها را به زمين و سقفش می اندازم ... و به ديوارهايش دست می کشم ...
خانه ی اولم را دوست داشتم و دارم ... شايد اصلا برگشتم ... نمی دانم !
نشانی : Http://Melodin.Blogspot.Com
نيکو .
چيزهايی می نويسم بسيار منطقی !
دو ساعت بعد که می خوانمشان می بينم منطقی در کار نيست ... تصميم گرفته ام تمام حس های لحظه ای را امان دهم ... همه شان را به صف کنم و بگذارم هر کدام هر چقدر که دوست دارند بمانند و روی صحنه نقششان را ايفا کنند ... فقط با حس های نامطلوب مشکل دارم ...
--------------------------------------------
ميان مردم اين شهر ... ميان آدم های کوچه های خلوت ... ميان بعداز ظهرهای خسته کننده و خنکای پاييز هنوز نيامده ... ميان شلوغی هميشگی خيابان ها و اتوبوس ها و تاکسی ها و بزرگراه ها و مغازه ها و فروشگاه ها و پارکينگ ها و آدم ها و آدم ها و آدم ها ... حس می کنم ديدن خود خيلی سخت می شود ...
آينه های قدی مان شکسته اند ... خاک همه جا را گرفته ...
-----------------------------------------
زندگی کردن کار سختی است جدا !
غصه دار بالش / قلم / ميز و صندلی / راه / خانه های قديمی /خانه های هنوز نساخته / تقويم / خط های کاغذها / کافه گلاسه ها /کفش ها ... اصلا تمام کفش ها / جوان ها / پيرها / ليوان / بشقاب / کيف /صبح / ظهر / شب / خودم و تمام آدم ها ( آدم ! )
سخت است زندگی وقتی که حتی غصه دار خدا باشی !
-----------------------------------
بر سطح خاک گرفته ی آينه دست می کشم ...
چه آشنا می نمايد اين چشم ها ...
بازنمی گرديم ... باز می گردانندمان !
---------------------------
نيکو
صبح زود و نان بربری های آقای موتوری ... دوستان را ديدن و ما فقط چهارتا نان می خواهيم...ايستگاه دو و صبحانه و هوای خنک صبح و تنفس به مقادير بسيار زياد ... و بعد طی مسير تا ايستگاه های بعدی ... پيچ های بين راه و صداهای اضافه ی گاه به گاه ...بوی خوش خاک و رنگ خوب خاک و خاک و خاک و خاک ... صدای رسای کوه بود که بر صدای ناخوشايند شهر پليدمان غالب بود و بلندای کوه بود که آدم را از پستی شهر می رهاند و البته خوش بود ... و تک بيت صائب که پيرمرد با آن لهجه ی آذری و صدای لرزانش خواند ( البته اگر از وراجی های بعد پيرمرد و فشارهای ناشی از بی خوابی ها و پس از آن اعصاب خوردی های آدم های غريبه که ديگر اميدی بهشان نيست فاکتور بگيريم ) اين فاکتور گرفتن چه راه حل نازنينی است ... برای رسيدن به اينکه : هی ! برای خودت غم نتراش ! چه خوب است نان تازه ... چای اگر خيلی داغ نباشد ... چه خوب است پنير و گردو و عدسی و سيب ... چه خوب است آب . چه خوب است بی آبی ... چه خوب است تشنگی . سر خم کردن و پوشاندن تمام روبرو ها با نقاب کلاه آبی سوغات دمشق . چه خوبند اين خاطره های لعنتی ! و چه بد هستند تحمل آدم ها مسخره ... و هی شارژ خالی کردن ( دوستی می گفت نيکو هر بيست و چهار ساعت يک بار شارژش تمام می شود و بايد شارژ شود ... فردا صبح دوباره فول آو انرژی خواهد بود ) هی شارژ خالی کردن ... و باتری های يدک را استفاده کردن ... چه بد است اخلاق راحت عبور نکردن ... و چه سخت است اثبات اينکه ما خوب هستيم باور کنيد . . . بيش از هر چيز چقدر سخت و سخت و سخت است جامعه شناسی خواندن و دو سوم آدم های کره ی زمين روی اعصاب بودن !!! چه مشغوليت بی خودی است بخواهی اثبات کنی که آره ! حقوق قبول شده ای اما يک تار جامعه شناسی را به حقوق نمی دهی ! چون شايد از تو بر بيايد اما دوستش نداری و کلی دليل منطقی داری که با تو جور نيست ... شوخی شوخی جدی جدی ردش می کنم که من حقيقی ام نه حقوقی ! چه بد است فکر کردن به اينکه مِموری اش خالی است . چه مسخره است فکر کردن به مجلسی نامی که اصلا نمی شناسمش اما مجبوريم فکر کنيم که کی از مسافرت خسته می شود ...چه سخت تر است عادت به لعنتی های بد زندگی ! چه مسخره است اصلا اين عادت کردن ( يادش باد نادر ابراهيمی که اين روزها زياد به کتاب هايش فکر می کنم ) چه اعصاب خوردی با مزه ای است اثبات حرف هدا که می گويد مو بايل مثل مسواک است . ( وجه شبه را شخصی بودن گرفته بود ) چه ناراحتی عصبانی کننده ای است در باز کردن های الهه و دوباره به هم زدنشان ...و چه خوب است خنده هايش ... و وقتی که از دور می آيد و می پرد روی تختم می پرسد نيکو جان ! خدا مث نور و سفيديه آره ؟ و من که باز گيج می شوم و می گويم اين سوال ها را از من نپرس الهه ... شايد ! چه ناراحتم می کند سر درد های بی دليل چند روزه ی هدا و حالا بداند يا نداند ... او فعلا فاصله را می بيند ...چه خوب است وقتی مامان می آيد دستش را به ديوار زرد جيغ اتاقم می زند ... سر خم می کند و به گريه ام نگاه می کند و حرف هايم را می شنود ( گوش نمی دهد ! خودش می گفت ) و چه دوست دارم دِمز ( دال به کسر و ميم سکون و ز سکون ) گفتن های بابا ... و ذوق های گاه به گاه او که مرا خوشحال می کند ... اما چه خوب بود اگر فاکتور گرفتن را بهتر بلد بودم . فاکتور گرفتن از تمام ناخوشی های شخصی و غير شخصی ام . ناخوشی های ناشی از روابط آدم ها ! ( آنچه که بين ما و آدم هاست ... رابطه ! )چه خوب بود اگر گريه هايم بی دليل بود و دلتنگی هايم موقت ! چه خوب است اگر فاکتور گيری کنم از جمله مشترک و مزدوج و چاق و لاغر ! و اينکه فکر کنم به چيزهای زيادی که قرار است اتفاق بيفتد و خوشبختانه من هيچ برنامه ای ( خاص ) برايشان ندارم ... وقوعشان شايد البته شادم کند اما عدم وقوعشان ناراحتم نمی کند و من دلخوش دومی اش هستم . کلی کارهای ريز و درشت دارم . کلّــــــــــی ! ( لام را لطفا کاملا مشدد ادا کنيد )
آرام می گيرم ... چهره ام خسته است و گويا کوهنوردی کمی از آن پيداست ... فنجان سفيد گل آبی ام را بر می دارم ... می روم تا چای تازه دم کنم در نيمه شب ...
دست هايم را زير آب داغ می برم و گريه می کنم ... سعی می کنم به داغی آب فکر کنم که دارد دستم را می سوزاند ... و زير لب گفتم : لعنت ! و دست هايم که دارند می سوزند ادامه اش را می گويند : به من ... !
---------------------------
چه بيچارگی است زيستن در اين شهر که ما زاده ايم ...
ع . ش
------------------------
هر جا که کم می آوردم می گفتم : بگذار به حساب ديوانگيم ...
خيلی وقت است که حسابم را صاف نکرده ام !
ديگر به حسابم نمی گذارد ... نقداً عند المطالبه بايد خرج کنم !
خيلی اين طور سخت است ... نمی فهمی که ... .
------------------------
سمفونی مردگان هم گويا طلسم شده ... يا من در برفش گير کرده ام و فقط نور کم سوی آتش سيگار پيرمرد در اصطبل نشان می دهد که هوا يکدست تاريک است ... خدا می داند چرا صبح نمی رسد ... و من از اين قسمت قهوه خانه ی شور آبی رها نمی شوم ! در برف گير کرده ام انگار ... به دنبال صبح هستم تا راه بيفتم ... و ادامه اش دهم !!!
-----------------------
تعطيل شود ... توقيف شود ... تخته شود ...
و تيراژ مجلات زرد هر روز بيشتر شود !!!
فعل های مجهول بی فاعلند ...
-----------------------
چهار سالش تمام شد ...
يک وبلاگ چهار ساله ...
------------------
نيکو
C0mment
- ببرش انفرادی ... !
- خوب است ...
-بايد برايتان توضيح بدهم ؟
-از يو وانت !!!
هنوز خيلی چيز ها وجود دارد که به وقوعشان باور ندارم ... و اين اتفاق های غير قابل پيش بينی ... بعضی از اين معنی هايی که در بطن هر کلمه پنهان شده چقدر افکار آدم ها را قلقلک می دهد ... و من اين وسط دارم فکر می کنم که تحقق اتفاق های از قبل پيش بينی شده يا اتفاق های ناگهانی خوب اما بدون برنامه ريزی ؟ نمی دانم ... مِی بی بُث آو د ِم !
خوب است و اينکه آدم به خودش بگويد که خوب است
يعنی دارد کمی خوش می گذرد ...
و وقتی که آدم فکر می کند به روزهای آتی
يعنی دارد چيزی در رگ های آدم جاری می شود ...
که خوب است ... درست مثل يک شليل قرمز !
و لذت موقت شيرينش !
نگاهم به هــــــــــــــــوا بود ...
----------------------
نيکو
C0mment
مثِ يه معجزه اسمش تو کتابا اومده ...
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
چه خوب است زيستن در زمانی که نام تو
زمان باشد و يا حتی عصر يا قرن يا سال و ثانيه !
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
يــک نفر می يــــاد که من منتظر ديدنشم
يک نفر می ياد که من تشنه ی بوييدنشم
ف.ف
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
نيکو
سی و شش ثانيه صبر کن ... بشمار !
بعد می توانی غرق شوی ...
به ناگاه البته !
- - - - - - - -
راه می روم ...
بگذار خوب تر شوم ...
آنچه مرا به سوی اميدواری سوق می دهد ...
تحقق اتفاق های از قبل برنامه ريزی شده ... .
----------------------------------------
ما سعی می کنيم معمولی باشيم آسمانی !
و البته ممتد ... .
کسی چه می داند ؟
من ممتد هستم اما گاهی که از روند ِ هميشگی ام خارج می شوم احساس عجيبی به سراغم می آيد که تازه است ... و انگار جسارت عجيبی به آدم می دهد ... و نمی دانم ... انگار چندان به من نمی آيد ... يا اينکه چون نبوده ام در اين قالب انگار سختم می آيد ... . نمی دانم !
کسی هم نمی داند ... .
آدم های اين شهر اگر دلخوشی نداشته باشند ... چطور می توانند خودشان را در جبر حل کنند و با نارضايتی هميشگی شان کنار بيايد ؟ راستی مگر می شود با يک نارضايتی مدام کنار آمد ... نمی دانم !
کسی هم نمی داند ... .
---------------------------------------
نيکو
عادت کرده بوديم هر شب به آسمان نگاه کنيم ... عادت کرده بوديم خيلی مهربان باشيم ... عادت کرده بوديم کنايه نزنيم ... عادت کرده بوديم رک بگوييم و بی پرده ... عادت کرده بوديم خوب باشيم ... آدم ها بد عادت شدند انگار .
آنچه مرا به سوی اميدواری سوق می دهد اتفاق های ناگهانی نيست ... تحقق اتفاق های از قبل برنامه ريزی شده است ... .
بيدارم ... بيدارم ... بيدارم ... هر چند زياد بيهوش می شوم ...
هراس مرغ دريايی چيست ؟ جز از سايه ی خودش ؟!
به وقت گرينويچ . ح . پ
همين طور بنواز مرا ... خوشت می آيد خدا که همه ی نت هايت را از برم هان ؟ بنواز مرا ... بنـــــــــــــــــــــواز !!!
خوب باشيد لطفا ! اندک زمانی است برای خوب بودن ... ماندن حتی !
-----------------------------------
نيکو
همه روزاش ابريه ... روز آفتابيش کمه ...
ف.ف
چه اوقات سختی که بر من گذشت !
گواهِ دل ِ ريش ِ من ؛ مـــــــــــاه بود !
دمی شــــــک نکردم به شاه راه ها
دريغـــــــا که بی راهـــــه ها راه بود
به وقت گرينويچ . ح . پ
------------------------------------------------
ديوانگی مقام است ... ديوانه شويم ! ديوانه های عاقل !
---------------------------------------------
همه چيز جدی است ... جدی می گيريم !
---------------------------------
نيکو
وقتی به جايی آمدی که فکر می کنی نبايد می آمدی - يعنی ترس - .
کافه نادری - ر.ق
---------------------------------------------------
دوست نداشته ام از اتفاق های خاص درس بگيرم
و نمی دانم چرا همه اش از اتفاق های خاص درس می گيرم .
درخت را در ذهنت آن قدر بال و پر نده که اگر کسی آمد و
شاخه ای از آن چيد به سوگ بنيشينی ...
و گران هستند ... دردش و هزينه اش .
----------------------------------------------
وقت خوبی است برای گفتن اين که زندگی وقت ندارد
به - خوب نيستم - های تو توجه کند ...
قرار می گذاريم از اين به بعد دروغ بگوييم هوم ؟
--------------------------------------------
نيکو .
کدام برهوت ؟
بيدار شو !
اينجا شهر است ...
آدم های هيچ طوری ... آدم های همه طوری ...
صبح می ريزد به درون اتاق ...
نيکو